باز هم در حال گرد گیری اش است.........
هرشب با دست هایش روی کلیدهایش را گردگیری
میکند و صدایش بازهم بلند میشود...........
با اینکه از گرد گیری متنفرم اما گردگیری تو را دوست دارم......
البته اشکم را در میآوری.........
اما بازهم گرد و خاک زیادش به شنیدن صدایش می ارزد..........
ملودی هایت هر شب متفاوت است......
یک شب بتهوون.....
موتزارت......
و.......
.........
.........
.......
اینبار یادم باشد حتما" از تو بخواهم
که پیانو زدن را یادم بدهی........
پشت سر هم.........
اعصابم متشنج شد.........
مجبورم میکنی توهین کنم..........
اذیت نکن دیگر.........
باز هم خواندی........
مثل اینکه تو نمیفهمی.....
لطفا" خفه شو.......
باز هم خواندی.......
حواسم نبود که خودم باید صدایت را ببرم.......
و همینطور نمیدانستم تو گوشی مضخرفی هستی که
اگر بیندازمت یک طرف خودت را لوس میکنی و به
نوعی ساکت میشوی......
پس مجبورم که بیندازمت تا خودت ساکت شوی چون حرف من را نمیفهمی
و ساکت نمیشوی..........
بلاخره تو گوشی هستی دیگر.............
اما نشد.......
منم و یک دنیا حرف ناگفته در مطلع و مقطع........
از زندگی بیزارم...
نه.......
دوستش داشتم...........
نه حالا..........
قبل ها را میگویم ......... نه ۱ یا ۲ سال قبل بلکه ۱۰ یا ۱۲ سال قبل......
ای کاش همیشه کودک میماندم........
تا آمدم از یاد ببرمت، آمدی.........
اشکم را درآوردی.........
مثل همیشه.......
لعنت به تو.............
که باز هم موقع غذا پختن به تو نیاز دارم.........
دلم تنگ است.......
برای هوای تو.....
برای داشتنت بوسیدنت.........
برای............ کلا" برای همه چیز....
ای کاش میتوانستم زودتر رمضان را تمام کنم و به
دیدارت بیایم.....
دلم تنگ است.....
برای شمال........